تبليغاتX
Öz Aramızda

بازگشت به صفحه نخست


تجربه های ادبی-هنری

 

نوشته : ناصر بهنام اصل

 

ميلهاي بود و بر سرش دستهاي. مثل ميله و دسته چتر(دسته صاف، نه بشكل عصا). نوك ميله بر ظرفي نصب شده بود، مانند هاون. در محيط ظرف گويي كلاغهايي نشسته بودند و از داخل آن دانه ميخوردند. همه اين تركيب را مثل مجسمهاي از جنس آهن و با زنگزدگي و ناصافي و كمي فرسودگياش فرض كنيد. كاري مدرن (غير رئاليستي). پس كلاغها هم هيچ شباهت ظاهري به كلاغ ندارند. فقط چند تسمه بطور نامنظم جوش خورده و تصوري از بال و پر ايجاد ميكنند. البته با نوكهايي به طرف داخل هاون.

اما مجسمه يك حقيقت فيكس شده است: مردي با دوستان يا نزديكانش به رستوران رفت. هر يك با خود دختري بردند. جز همين مرد! هم مردها و هم زنها (جندهها) كنجكاو بودند كه چرا او بدون دختر به رستوران آمده است. چطور ميتواند از زن بينياز يا گريزان باشد؟ و او هرگز نميتوانست توضيحي بدهد. اما در ضمن حاضر نبود اجازه فضولي به كسي بدهد: "بگذاريد راحت باشم. من همينم كه ميبينيد!"

زنها متعجب او را نگاه ميكردند و برايشان انسان جالبي به حساب ميامد. - در يك خلوت فرضي! حتما در اين هنگام فرضي مردان سالوس ديگر آنها را از كسليسي رها كرده بودند.- زنان به او نگاه ميكنند: "خواهش ميكنم نگاهم نكنيد، چون نميدانم چه كنم!" زنان بر سر او ميريزند. نميگويم آنها به او ايمان آوردند. نميگويم آنها بينشي نو پيدا كردند و او را دريافتند. صرفا يك تهييج در مقابل شخصيتي قوي و متفاوت! نميدانم تا چه حد از خود مايه گذاشتند. تنها او را بوسيدند يا با او خوابيدند يا با او دوست شدند و يا سر سپرده! مجسمه هم اينها را نشان نميدهد. اما يك هوس را در آنها ميتوان ديد، مثل هوس دانه خوردن كلاغها!

                                                            13 مارس 95- باكو

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 11:32 | لینک  | 

نوشته : ناصر بهنام اصل

كلهام، كله نازنينم كه ميدانم از آن من است و در بغل ميفشارمش، مانند قلك پلاستيكي است كه گويي داخلش چيزهاي جورواجور چپاندهاند: پارچههاي كهنه، ژتونهاي پلاستيكي مترو، قطعات جدا شده اسباببازيها يا وسايل خراب مثل چرخدندههاي ساعت، كليد برق و از اين قبيل. وقتي كه تكانش ميدهم، صداي مبهمي ميدهد و من ناچار مشتهاي محكم بر آن ميكوبم تا هر چيز را از صدايش بشناسم.

***

بسيار فكر كردهام كه گيجگاهي سمت راستم را با يك ضربه سمبه جدا كنم و با تمام رگ و پياش بيرون بكشم كه يقينا چشم راستم هم كه در رگ و پي با آن مشترك است، از عقب بطرز لذتبخشي در خواهد آمد و من هميشه از اين كارها خوشم آمده است. مثلا گوشت با آشغال پر شود و دكتر پس از شستشو با پنس، آشغال بزرگي را بيرون بكشد كه سر آن سفت و ته دراز آن چركي نرم است. يا دملي را بفشاري و چركي فيتيلهمانند بطور ممتد بيرون بيايد و جاي آن سوراخي عميق باقي بماند......

اين يكي چند فايده دارد. يكي اينكه سر دردم تمام ميشود. دوم اينكه ديگران ميتوانند كالبدم را از آن سوراخي (سوراخي بين چشم و گيجگاهي) به جارختي آويزان كنند و براي راحتي ميتوان حلقهاي در آن انداخت. و ديگر اينكه تا زنده هستم ميتوانم گاهي انگشتم را در آن فرو كنم و همانطور كه با چوب كبريت از داخل گوش چيزهايي را بيرون ميكشيم، محتوياتي را از داخل سرم بيرون كشم يا احيانا مشتي از پشت بزنم و آن را روي ميز خالي كنم. اما اين هم يك عيب دارد. من آدم بيصبر و حوصلهاي هستم. عادت ندارم (در اين موارد) چيزي را براي روز مبادا نگه دارم. مطمئنا به انگشتم اكتفا نخواهم كرد و تمام مشتم را داخل خواهم كرد و همه چيز را تميز بيرون خواهم ريخت كه در آن صورت حتما كاسه سرم از جا كنده خواهد شد.

                                                            7 مارس 95- باكو

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 13:6 | لینک  | 

1 مارس 95 - باكو

من نقاشم. فرضا برادر آن دوستي هستم كه شبي در خانه آنها مهمان بودم و امشب همان شب است.

خانه‌مان پر از لذت و اعتلاي هنر است. گنجه‌هايي پر از تابلوهاي من، پشت سرمان زماني اشباع شده از فضيلت‌جويي كه براي هيچ حسرتي جايي ندارد. هر وقت بخواهم هرآنچه از پنجره‌مان ديده شود، مدل نقاشي‌ام مي‌شود، به شايستگي! اگر رويم را به داخل هم برگردانم انبوهي مدل براي تابلوهاي ناب خواهم يافت. شبها سه تار مي‌زنم. موسيقي در خانواده  ما موروثي است. كلكسيون ارزشمندي از آثار صوتي قديم و جديد داريم. همگي آثار ناب! خانواده‌ام با كله‌هاي مشبك هنر تراوش مي‌كنند، معاني رد و بدل مي‌كنند. مهمانهايمان هم فهيمند. برادرم آثار خوشنويسي زيبايي دارد كه به كلي با خوشنويسي بچه حزب‌اللهي‌ها متفاوت است. آنها همان بهتر كه به شعار‌نويسي قناعت كنند. ديوثها ريدند به هستي خوشنويسي! ......

البته وقتي فكرش را كه مي‌كنم، فقط ما نيستيم كه اينطور زندگي مي‌كنيم. همايون هم همين وضع را دارد.

 ***

قصد دارم نقاشي‌هايي بكشم كه در ظاهر طعم غذا داشته باشند. – هر چند آن شب غذاي بخصوصي نخورديم. چون براي شام دعوت نشده بودم. –  مثلا با رنگ كتلتي كه در جاهاي خام كمرنگ‌تر و در جاهاي سرخ شده پررنگ‌تر و يا حتي سوخته  است. يا به رنگ نارنجي و زرد شفاف كه حالت چكيدن روغن از ران سرخ شده مرغ را نشان دهد، با دانه‌هاي سرخي كه آنهم ريشه‌هاي  موي تن مرغ را نشان خواهد داد. غذاهايي حامل رضايت و لذت! در اين آثار به انديشه‌هايي خواهم پرداخت كه اگر چه در اين خانه از خود لذت خواهد افشاند، فخر خواهد آفريد، فهممان را بالا خواهد برد، به صحبتهاي عميق و جدي منجر خواهد شد، اما در اصل انديشه‌هايي تلخ، ياس‌آور و دلگيرند.

در تلاشم دردهايي از اين قبيل را نقاشي كنم كه مثلا وقتي در باكو هستي، موج راديو را عوض مي‌كني و نمي‌داني كدام را گوش كني و از آنهمه ديگر چشم بپوشي. بخصوص اگر صداي ايران را هم بتوان گرفت، اگر آن را گوش كني، مثل اين است كه در ايراني. خوب! مي‌خواهم چكار؟ و اگر گوش نكني دلت مي‌شكند. انگار به همه چيز پشت كرده‌اي. يا وقتي كه گوشي تلفن را برميداري و صداي انبوهي از مردم را مي‌شنوي (در وضعيت خرابي و شلوغي خطوط) و نمي‌تواني غصه همه‌شان را بخوري.

عشق هم همينطور است. اگر تو دلي حتي آنچنان بزرگ و قوي داشته باشي كه از نوازش و نيكي بي‌نياز باشد(1) و خواسته‌ات فقط برآوردن نياز عشقي هزاران انسان دل شكسته باشد، نخواهي توانست رنجها و حسرتها را بشويي. باز درد انتخاب! باز درد نوبت! زماني بودن و زماني نبودن. اصلا خوشي مطلق وجود ندارد. خوشي مثل غلطكي است كه روي آن فاصله به فاصله آجهاي حسرت‌آلود است. به تناوب مي‌آيند مي‌خراشند و سپس كمي آسوده‌ات مي‌گذارند. مگر آنقدر مست باشي كه سوزش اين خراشها را حس نكني.

درآن تابلوي غذا‌گونه –  كه شايد براي تاثير آبستراكتيوش از ماتريالهاي واقعي يعني از همان كتلتها و ران مرغها البته بصورت مسموم با تركيبي از دستاوردهاي صنعتي و مواد شيميايي استفاده كنم – نقطه‌اي را تعبيه خواهم كرد كه ذهن را بسوي فقدانها سوق دهد. شايد خرد و ريزهايي از آن غذاها را كه كم كم از مقدار آن كم مي‌شود، در آنجا بريزم و انتهايش را به خلا برسانم. يا پوست مرغ را بكشم، رفته رفته نازك شود، رنگ و طعمش را از دست دهد و در رنگ زمينه محو شود.

زماني خواهد رسيد كه همه خواهند مرد و در آن زمان هر كس كه زنده باشد، اين رنج را خواهد فهميد. شجريان براي چه هر از گاهي مي‌خواند؟ مگر ما صداي او را نشنيده‌ايم؟ براي اين مي‌خواند كه دلمان برايش تنگ نشود و بدانيم كه هنوز هم خوب مي‌خواند. چه كسي مثل شاملو شعر مي‌خواند؟ زماني خواهد رسيد كه نخواهد خواند.(2) همانطور كه عزت‌الله مقبلي ديگر دوبله نمي‌كند و اگر لورل و هاردي باز هم فيلم بازي ميكردند نمي‌دانستيم چه كسي بايد بجاي هاردي حرف بزند. در آن روز آخر همه چيز از دست رفته خواهد بود. واي بر حمال اين حسرت سنگين!

در مسير اين تونل باريك كه از منتهي‌اليه ماتريالهاي خوراكي شروع و با سرعت بسوي نقطه مبهمي مي‌رود(3)، قطعه‌اي ياقوت بصورت برجسته – طوريكه بدرخشد – نصب خواهم كرد. البته نه در مركز كه گمان رود، هدف به آن ختم ميشود. بلكه چسبيده به ديواره يك طرف. بدين ترتيب صرفا نشاني خواهد بود كه من شخصا به منظور اميدي گذرا يا احتمالي بكار مي‌برم. اميدي از اين قبيل كه حافظ هم مرده است، لورل و هاردي هم مرده‌اند. اما براي ما موجب ماتم نيستند، بلكه جاودانگي فرحبخشي دارند. اينهم حرفي است و براستي هم به اندازه ياقوت شفاف و زنده!

اما عليرغم اينكه نمي‌خواهم نا‌امید‌تان كنم، در اينجا يك سوءتفاهم هست. چون در آثار آنها سرور و شوخ‌طبعي موجود است، چنين احساسي به ما دست مي‌دهد. وگرنه مرگ آنها هم  اندوه‌زاست. باندازه اندوه‌زاترين مرگها. مثل مرگ مادر اليور تويست.

به اين ترتيب از اثر خود نقد مفصلي هم به دست دادم. چه اشكالي دارد. اينگمار برگمان هم خودش آثار خودش را نقد مي‌كرد. از طرفي اين تابلوي من بيشتر آسيب‌پذير است. حسابش را بكنيد يك نادان آن دانه‌هاي كتلت را بكند يا تكه‌اي از پوست مرغ را. فقط از خدا مي‌خواهم چنين آدمي اينقدر طماع هم باشد كه تكه‌اي از آن را در دهانش بگذارد و همانجا نفله شود تا مايه عبرت سايرين باشد.

خوشبختي من در اين است كه خانواده‌ام كارم را در خواهند يافت. حسابش را بكنيد اگر مادرم از آن زن‌هاي احمق بود كه ساعت‌ها براي گرفتن مرغ صف بايستد و حالا دلش نيايد من تكه‌اي از آن را هدر دهم (به زعم او) چه بايد مي‌كشيدم. بي‌چاره آن هنرمندان نگون‌‌بخت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) اين خود معني عظيمي است و البته خيلي نادر! اگر بخواهم اين معني را رسم كنم، بياباني وسيع با كوهها و جنگلهاي مبهمي در دور‌دست خواهم كشيد و بز كوهي تنهايي بطور محو و اندوه‌زا. براي اين اندوه، آسمان را كمرنگ و مايل به خاكستري رنگ خواهم كرد. اين همان دشتي است كه رستم و سهراب در آن جنگيده‌اند. خاكي سفت دارد مثل آسفالت. اما گياهان كيري هم در جاهايي كه بدست و پاي آدم گير نكند روئيده است. درختی هم هست. این دشت چنان احساسی را مي‌آفریند كه اگر از پشت آن درخت اژدهايي بیرون خزید يا از پشت آن کوههای دوردست سيمرغي به پرواز درآمد، زیاد تعجب‌آور نباشد. 

در پیش‌زمینه، آبی با فشار جریان دارد. آبی روشن و خاکستری (نه آبي و فيروزه‌اي) چون رودخانه نيست. در اصل همه اشكهايي است كه خود اين مرد در خفا – داش آكلانه – مي‌ريزد و يا در روز قيامت وقتي كه پرده‌ها كنار رفت وهمه انسانها از عظمت محنت طاقت‌فرساي آن مرد دلشان گداخت، از چشمها جاري خواهند كرد.

(2) در زمان تحرير اين اثر آن شادروان زنده بود.

(3) شايد ديواره اين تونل را به ماست آغشته كنم و در انتهاي آنهم چيزي مثل خامه قرار دهم كه عمق داشته باشد.

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 12:43 | لینک  | 

 

Min Yaşlı Tosbağa

Kainat fırlanır hızlı hızlı

Dərin o hızla qırışır

İçərimdəki cavan ruhum böyüyür asta asta

Əhvalat dönür bəkləmədən

Onlari yazıram çox yavaş yavaş

Həmişə geçən günlərdəyəm

Of, nə vaxt bu günə çatacağam

Bəlkə hansı min yaşlı qədimi bir bağayla qohumculuqum varmış!

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 13:12 | لینک  | 

فعلاً آنقدر غني نيستم كه شعري را به خدايان هديه كنم

اما اگر موقع الهام قلم در اختيارم نباشد

شعر فراموشم مي‌شود و بطور اتوماتيك

به حساب خدايان واريز مي‌شود.

اما احتمالاً به دليل عدم صداقت

هيچكدام به حساب آخرتم ثبت نمي‌شود.

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 11:48 | لینک  | 

 

Fəhlə

Gecənin bir aləmində fəhləlikdən gəlirəm

Yorqun arqın

Gedirəm daş kimi yatam

Küçədə bir kişi gəzir

Başı aşağı, matəmə batmış

Bay bay bay

Can qardaş

Bu gecə yatamiyacaq

                                                         26.7.96 Tehran

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 14:21 | لینک  | 

چقدر محترمم من!

هيچكس نمي‌خواهد مشتي زير چشمم بكوبد

اگر به اين اطمينان داشتم

تا ابد به همه انسانها مهر مي‌ورزيدم.

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 14:11 | لینک  | 

عمري بود كه عليرغم مناسبت خوبم با حيوانات، نباتات را به هيچ نمي‌شمردم.

امروز جمادات را هم خوب تحويل ميگيرم.

آنها هيچ كمتر از من نيستند.

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 11:39 | لینک  | 

اگر هلو از پوست چون سنگش جوانه ميزند،

لابد من هم روزي پوسته سخت طالعم را خواهم شكافت.

اما ميدانم كه ميشود هسته هلو را شكست و تلف كرد.

خوب، اين هم چندان فاجعه‌اي نيست.

                                                            3/فوريه/2002 باكو

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 14:33 | لینک  | 

 

Yekə Baş

 

Uşaqlıqda yekə başım varıdı.

Deyərdilər yekə başı olan, şah olar.

Böyüdüm ama şah olmadım çünki başım kiçildi. Onun içindəki beyinimdə.

Bu kiçik beyin ilə heç nə anlamıram. Bu da mənim haqqimdir.

Nə oxuyum nə yazım?

Mən bunlarsızda yaşayıram.

Əgər şah olmamı istəməsəz, əgər heç nə soruşmasaz.

 

                                                              95.1.8 Baki

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 11:29 | لینک  | 

زنداني‌ام اما نه در زندان تن، كه در زندان تبريز!

من قسي‌ترين جنايتكارانم.

اما اين چه ستمي است بر من؟

من باز هم قساوت خواهم كرد و خون خواهم ريخت.

اما آيا رواست كه بر تيرم ببنديد و جانم را بگيريد؟

مرا چون سفاك‌ترين سرداران در ميدان جنگ با دستهاي باز

به صد تير زخم زنيد و بند از بندم جدا كنيد.

اما اين چه جنايتي است؟ پوساندن يك مرد در قفس!

 

                                                                            20/9/76

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 10:2 | لینک  | 

اي بابا! اين ديگر چه غلياني است.

دارم ذِرت و ذِرت شعر مي‌نويسم

و به خالتورا* مي‌پردازم.

كنار صندوق صدقات ايستاده‌ام و

تصور مي‌كنم بتوانم شعري در آن بيندازم

كه همه فقرا را غني كند اما

لابد مسئوليت كيفري اين كار كمتر از كشيدن چك بلامحل نيست.

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* كار سطحي، سنبل‌كاري

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 11:28 | لینک  | 

شايد روزي آنقدر جسور شوم

كه هرگز حمام نروم

و اطرافيانم از بوي گندم فرار كنند.

آنوقت به يك لقمه نان بخشوده قناعت خواهم كرد

و با قلبي پر مهر شعر خواهم نوشت.

اما اگر آنان با سنگ بزنندم

و يا يك لقمه نان را نبخشند

مطمئناً در شعرهايم از آنها به بدي ياد خواهم كرد.

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 10:40 | لینک  | 

دوستانم دارند فراموشم مي‌كنند.

روانشناسي ميگويد (شايد هم نمي‌گويد. احتمالاً از خودم درآورده‌ام):

محبت‌طلبي مرض است.

اما يقيناً اين علم محترم نمي‌گويد با دشمنان زندگي كن.

پس هدف عبارت است از: زندگي دور از دشمنان، با ارادت به دوستان.

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 11:5 | لینک  | 

چای می‌نوشم در مرکز زمین و عمود بر این کره خاکی ایستاده‌ام.

قندی را که از دستم افتاد و در گرد وخاک مسیر درازی را طی کرد، در دهان می‌گذارم، بی‌مهابای فرهنگ بومی‌ام.

این از شادمانه‌ترین لحظات عمر من است.

با ظرافت و بسیار کمیک یک پایم را عمود و پای دیگر را به شکل ضربدری در جلوی آن می‌گذارم، طوری که نوک شست پای دوم با زمین مماس و بر آن عمود است.

با لذت سرم را بالا می‌برم، چای در دهانم جاری می‌شود و چشمهایم گوشه‌ای از حباب چراغ بالای سرم را می‌بیند.

شاید همسایه بغلی از پشت دیوار نازکمان صدای خنده‌های جالبم را می‌شنود و دم بر نمی‌آورد.

من همچون آنتنی در نقطه‌ای از زمین و بر فراز ایستاده‌ام، غرق در لذت دوری و تنهایی، در دیاری غریب.

وانسانی سعادتمندم!

                                                                          14 /2/74

مركز زمين

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 11:0 | لینک  | 

روزي كه همه بتان عالم، از پرستيده شدن خسته شوند، از من خواهند پرسيد:

- هي پسره لوس! تو چه مرگته؟ ميخواهي با ما بخوابي.

و من پاسخ خواهم داد:

- نخير قربان! من از درد بواسير خود شرمسارم!

                                                                    2/فوريه/2002 باكو

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 10:41 | لینک  | 

از وقتي كه مردم از روشنايي برق استفاده مي‌كنند، ديگر هيچ اتفاق نمي‌افتد كه پروانه‌ها در آتش شمع بسوزند و معمولاً مرگشان مرگي طبيعي است كه بيشتر دور از چشم انسانها رخ ميدهد. با اينحال انگار هيچكس به اين تحول مهم توجهي نكرده است و پروانه به زيركي تمام احترام و قداست ناشي از زندگي شاعرپسندانه اجدادش را بي‌جهت با خود ميكشد و اين را ميتوان نوعي سو‌استفاده تلقي كرد در حاليكه مگس همچنان بدنام است و مورد قهر و خشونت انسان.

امشب پروانه‌اي را كه وارد آشپزخانه‌ام شده بود و بيشتر از هر خرمگسي، مزاحم و ويرانگر بود، گرفتم و در شعله گاز سوزاندم، در حاليكه او هيچ رضايتي نشان نداد و هيچ اثري از فداكاري و عشق و اين حرف‌ها در رفتارش ديده نمي‌شد. واي بر اين شايعه‌سازان خيالاتي.

شمع و پروانه

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 11:22 | لینک  | 

 

Rəqqasə

Şeytan bir mələkdir
Mələk yəni gözəllik.
Mələk parıldayan xoş rənglərdir,
Qəhvəyi və qara rəng qaranlıqında
Sübat və hərəkətsizlikdə Cırtdan kimi atılıp düşmək və titrəməkdir
Sükutda çıkka-çık ayaq səsidir.
Dadlı duzlu yeməkdir
Görməli rəsmlərdir...
Şeytanda adamı aldatmağa bunların hamısı var
Amma de görüm yazıq allahın dost qazanmaqa nəyi var?
Bəs sənə heyranam ay mənim gözəl şeytanım.

                                                                               94.9.9

                                                                               Nasir

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 11:15 | لینک  | 

ترمينال آستارا بسيار بي‌كلاس است مثل همه ترمينالها.

اينجا نشسته‌ام و از تلالو درون خود لذت مي‌برم.

حاضرم هميشه در جاهاي بي‌كلاس بنشينم بشرطي كه

كسي انگشتم نكند.

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 17:24 | لینک  | 

نگو که هر روز صبح زود آفتاب طلوع میکند و ما بی‌خبریم.

اگر ملائک قبر در این خصوص ملامتم کنند، خواهم گفت:

- عالیجناب! ما خیلی چیزها ندیده‌ایم. مثلاً جزایر هاوانا را. ماهرویان مسکو را. خوب این هم روش.

خواب غفلت

 

 

نوشته شده توسط ناصر بهنام اصل در ساعت 12:1 | لینک  |